زندگی دیگر بس است حال مصلوبم کنید
اتلاف نفس دیگر بس است حال نا بودم کنید
تا به کی غلت زدن در لجن خودخواهی
رها سازید جاری چون رودم کنید
غلتک دل را رها کن تا خویشتن زمن بیرون شود
فارغ از زیان یا سودم کنید
زبس گفتیم حلوا دهان شیرین شدست
مرا در کام خود گیریرد زهر اندودم کنید
الا ای مسلمین سست عنصر کجایید
دگر پاکی بس است چرک آلودم کنید
هوا گرم است اما میلرزم از سرمای تنهایی
بسوزانید،خاکستر کنید ،دودم کنید
سلام گرگ حالا بی طمع است
،در کلاس زندگی باید مردودم کنید
هردم این کلاغ لاف عقاب بودن میزند
مصلحت دیگر بس است ،حال سرکوبم کنید
آمد به پایان غزل اما نشد پیدا شیرمردی


در کویر تشنه ی عشق من آبی ترین ستاره ام را به تماشا نشسته ام
دیگر نمی خواهم جسدی را که در سردخانه ی قلبم به یادگار نگاه داشته ام با خود حمل کنم
هر کجا که میروم یاد و خاطره اش آزارم میدهد عذاب می کشم
هزاران بار خواسته ام اورا در
گورستان ابدی دفن کنم اما......................
ولی هر بار که نگاهم به او می افتد ناقوس دلم برمی آورد که
دست نگه دار.........
عقلم به من راه سلامت را می نمایاند اما دلم از روی آتش می گذرد و مرا می سوزاند
همیشه اوست که در من حرف آخر را می زند
و من
به حکم او در اتش جهنم عشق
خاکستر می شوم......

در گورستان عشق قدم میزدم خیلی تعجب کردم تا چشم کار می کرد قبر بود . پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم .... اون دل همون کسی بود که باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره .

ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بی مهریش
هر شب به من سر میزند